ورتاج بالفتح،گليست سرخ رنگ كه آفتاب چون بسمت الراس رسد بشكفد،و آنرا نان كلاغ و توله و آفتابپرست خوانند،زيرا كه هميشه روى بآفتاب دارد،مولوى گويد: بيت سر چپ و راست مىفكند نرگس از خمار ور تاج بر يسارش و ريحانش بر يمين و سوزنى گويد: بيت تو تا جور ملك شرف بادى و اعدات بر آتش غم سوخته باشند چو ورتاج و بعضى بمعنى نيلوفر گفتهاند،چنانكه منصور شيرازى گويد: بيت گشاده ديدۀ بينا ستاره چون نرگس در آب رفته گل آفتاب چون ورتاج 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج2 , ص1454) 
بر وزن كجواج آتشپرست و آفتابپرست باشد و بعضى گويند گلى است سرخرنگ چون آفتاب به سمت رأس رسد بشكفد و آن را خبازى و نان كلاغ خوانند و بعضى ديگر گويند گياهى است كه پيوسته در آب مىباشد و به هر طرف كه آفتاب گردد برگهاى آن هم مىگردد و گل نيلوفر را نيز گفتهاند و گلى هم هست كه آن را گل آفتابپرست مىگويند. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ فارسی برهان قاطعفرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص933) 
بالفتح كلى است سرخ رنك كه آفتاب چون بست رسد بشكفد و آن را نان كلاغ و توله و آفتابپرست خوانند كه هميشه روى بآفتاب دارد مولوى كفته سپر حبّ و راست مىفكند نركس از خمار ورتاج بر يسارش و ريحانش بر يمين حكيم سوزنى كفته تو تا جور ملك شرق بادى و اعدات بر آتش غم مانند سوخته ورتاج و بعضى بمعنى نيلوفر كفتهاند منصور شيرازى كفته كشاده ديده بينا ستاره چون نركس در آب رفته كل آفتاب چون ورتاج 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ انجمن آرای ناصریفرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص733) 
- [به راى مهمله و تاى قرشت. بوزن امواج] گياهيست كه بهر طرف كه آفتاب گردد آن نيز گردد. مثالش شمس فخرى گويد : (1)وايا: مراد و مقصود و ضرورى (برهان). (2)و رقص و رقاصى (برهان). (3)بمعنى حرف و سخن است (برهان). (4)مصحف رت (روت)، لخت، رود. (5)در برهان معنى آستينى كه از پارچۀ سفيد و آبى و غيره قلمى آجيده كنند و شاطران و پيادهروان مانند ساق چاقشور برپاى كنند (باديج) نيز دارد و كلمه با دال مهمله (واديج) آنجا آمده است. شعر جم قدر جمال الحق و الدين كه سعادت از مهر بود با او همچون خور و ورتاج و در شرفنامه گلى باشد كه در آب رويد و برگ آن روى بآفتاب دارد و بار آن را براى خنكى خورند و نيلوفر نيز گويند . مثالش منصور شيرازى گويد: شعر گشاد ديده بهار ستاره چون نرگس در آب رفت گل آفتاب چون ورتاج و در نسخۀ وفائى نان كلاغ باشد كه در گرمسير شيراز آن را توله خوانند و آفتابپرست نيز گويند بواسطۀ آنكه بهر طرف كه آفتاب رود آن روى بآن طرف دارد. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ مجمع الفرسفرهنگ مجمع الفرس
, ج3 , ص1477) 
(اسم) (اصطلاح گياهشناسى) پنيرك. ←ه. م. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ج2 , ص3125) 
[اسم][فارسی]كلان و بزرك و آتشپرست.و آفتابپرست.و گل خبازى.و گل آفتابگردان.و نيلوفر.و هر گياهى كه برگهاى آن بهر طرف كه آفتاب گردد مىگردند.و مرغى كه آن را كرك و بلدرچين نيز گويند. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج5 , ص3847) 
اينجا گيايى باشد كه بپنيرك خوانندش.منجيك گويد: مثال بنده،و آنِ تو نگارا#كليچۀ آفتاب و برگ ورتاج. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص17) 
گياهيست هم در آب رويد.نيلوفر و آفتابپرست گويند.منجيك گفته است: مثال بنده و آن تو جانا #كليچۀ آفتاب و برك ورتاج 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص38) 
ورتا با تاى قرشت بر وزن فردا به لغت زند و پازند گل را گويند و به عربى ورد خوانند. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ فارسی برهان قاطعفرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص933) 
[اسم][فارسی]بلغت زند و پازند:ورد و گل سرخ. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج5 , ص3847) 